1   2      >

                   + داستان 3 (سه‏شنبه 29/5/1387 ساعت 1:16 عصر)

               


يه شب خانم خونه اصلاً به خونه برنميگرده و تا صبح پيداش نميشه!


 صبح برميگرده خونه و به شوهرش ميگه که ديشب مجبور شده خونه ي


 يکي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه. شوهر برميداره به ?? تا


 از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچکدومشون حرف خانم خونه رو تأييد نميکن!


يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه.


 صبح وقتي مياد به زنش ميگه که ديشب مجبور شده خونه ي


 يکي از دوستهاي صميميش (مذکر) بمونه. خانم خونه برميداره به ?? تا


از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه.


??تاشون تأييد ميکنن که آقا تمام شب رو خونهء ي اونا مونده!!


 ? تاي ديگه حتي ميگن که آقا هنوزم خونهء اونا پيش اوناست!


 


نتيجهء اخلاقي: يادتون باشه که مردها دوستهاي بهتري هستند!


 


 


پي نوشت 1: سلام


پي نوشت 2:تابستونم داره تموم ميشه ها


پي نوشت 3:تو تابستون امسال آدم هاي با معرفت و خوب شناختم


پي نوشت 4:دوست هامم خوب شناختم


پي نوشت 5:چقدر زندگي سخته ....اينم دونستم


پي نوشت 6:البته هنوز تابستون تموم تموم نشده که


پي نوشت7:دفعه ي قبل يادم رفته بود پي نوشت بنويسما


پي نوشت 8:ديگه چه خبر؟


پي نوشت9:فعلا نميگم


پي نوشت 10:اصلانم خخوشم نيومدا


پي نوشت 11:حالا ديگه


پي نوشت12:  !


پي نوشت 13: ........................اي روزگار


  •           نويسنده: فائزه

  •           نظرات ديگران ( )

                       + داستان 2 (يکشنبه 20/5/1387 ساعت 5:10 عصر)

                   


     


    من خيلي خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم…


    والدينم خيلي کمکم کردند… دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود…


    فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…


    اون دختر باحال، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد


    و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم…


     يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي…


     سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود


     و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ??? دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….!


    من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم…


    اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم…


     وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم


     و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…


    يهو با چهرهء نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!


    پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي…


     ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم…


     ما هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم…


    به خانوادهء ما خوش اومدي.


     


    نتيجهء اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد.


  •           نويسنده: فائزه

  •           نظرات ديگران ( )

       1   2      >

     

     

     ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

    [29/5/1387- 1:16 ع] داستان 3
    [20/5/1387- 5:10 ع] داستان 2
    [18/5/1387- 6:52 ع] يه چند تا داستان عبرت انگيز
    [آرشيو شده ها]

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

       بازديدهاي اين وبلاگ

    امروز: 1 بازديد
    ديروز: 19 بازديد
    کل بازديدها: 1574 بازديد

     

      درباره من

    والِه

    فائزه[32]
    واله و شيداست دايم همچو بلبل در قفس طوطي طبعم ز عشق شکر و بادام دوست .

     

      لوگوي وبلاگ من

    والِه

      مطالب بايگاني شده

      اشتراک در خبرنامه

    نام:

    ايميل:

     

     لوگوي دوستان من

      آهنگ وبلاگ من